پریزاد قصه عشقمون

قلب مهربونت

سلام هستی مامان و بابا عزیزم دیگه چند روزه داری ابراز وجود میکنی صبح ها که از خواب بیدار میشم احساس سرگیجه و تهوع دارم میل به هیچی ندارم البته میگن این حالت تهوع نشونه هوش بچه است قربونت برم که میخوای مثل مامان و بابا باهوش بشی عزیزم. غیر از تهوع خوابمم خیلی زیاد شده صبحها تا 11 میخوابم وقتی هم بابا جون میاد نهار میخوریم باز میخوابم تا عصری اصلا سیر نمیشم از خواب.   راستش تو گروهای اجتماعی بارداری وقتی گفتم ازمایش بتام 1500 گفتن شاید دوقلو چون واسه ماه اول بالاست منم دیگه دل تو دلم نبود که زودتر برم سونو حتی بابایی خواب دیده بود دوقلو هستید. دیروز رفتم سونو ولی گفت یه قلو هستی عیب نداره عزیزم در عوض صدای قلب مهربونتو شنیدم خیلی تند ...
25 شهريور 1394

خبر خوش

سلام  غنچه من کم کم داری شکل میگیری عزیزم باورم نمیشه که الان تو رو دارم. راستی قرار بود فعلا این خبر بین خودمون ( من وبابایی) بمونه اما دیدیم نمیشه برای همین روز عقد عمه نرگس قبل رفتنمون به مادر جون (مامان بابایی) گفتم که حدستون درست بود بعد خودش متوجه شد گفت حامله ای گفتم بله خیلی خوشحال شد بغلم کرد و بهم تبریک گفت بعد هم عمه نرگس و عمه ندا متوجه شدن و خیلی خوشحال شدن و منو بابایی رو بغل کردن اما قرار شد موضوع فعلا سکرت بمونه. عصر هم رفتم خونه مامان جون بهش گفتم مامانم هم خیلی خوشحال شدو بغلم کرد. دیگه سفارش ها شروع شده که مواظب خودت باش و اسرس نداشته باش و ... . ولی من هنوز تورو حس نکردم نگرانم حتی هیچ ویاری ندارم نه چیز خاصی دلم ...
11 شهريور 1394

جواب +

سلام غنچه های مامانی این سلام خیلی فرق داره چون دیگه میدونم که هستید یا حداقل هستی!!! البته دیروز میخواستم پست بذارم ولی خیلی سرم شلوغ بود پریشب با بابایی رفتیم ازمایش خون دادم اما چون جوابش یک ساعت دیگه اماده میشد و ماهم قرار بود بریم حنابندون هستی جون جوابشو به فردا موکول کردیم. روز 6/4 صبح زود اول رفتیم بابا بزرگمو بدرقه کنیم که قصد زیارت خونه خدارو داشتند از اونجا رفتیم ازمایشگاه چون خیلی تکرر ادرار دارم ازمایش دادم جواب ازمایش دیروزمو ندادن گفتن باهم میدیم فقط متصدی ازمایشگاه بهم گفت جوابش مثبت+++ باورم نمیشه که واقعا دارم مامان میشم وقتی به بابایی گفتم اونم مثل من باورش نمیشد  فکر میکرد دارم اذیتش میکنم نگاه ساعتش کرد 9:50 چون ای...
5 شهريور 1394

فال نیک

سلام الان که دارم برات مینویسم نمی دونم تو هستی یا نه هنوز احساست نکردم هرچند حس من و بابایی میگه که هستی ولی هنوز مطمئن نیستیم. تا چند روز اینده مشخص میشه الان نزدیک سه هفته میگذره. راستش مامان بابایی هفته پیش گیر داده بود که بارداری منم گفتم نه بابا ولی اصرار داشت که حالت نشستنم و از این حرفا تعجب کردم اخه هنوز یک هفته بود اقدام کرده بودیم چه حالتیباید عوض بشه ولی از طرفی هم شاید حسش قوی بود چون همیشه به من و بابایی میگه دوست دارم زودتر بچه شمارو ببینم که چه شکلیه و پس کی نی نی میارید ولی این بار مصر بود که باردارم شایدم فال نیک زدند. به هر حال عزیزای دلم من و بابایی منتظر اومدنت هستیم هفته اینده ازمایش میدم. این هفته جشن عروسی هستی جون...
1 شهريور 1394
1